شمارهٔ ۲۴۴
دل چون مطیع گشت چراغ نظر شودفرزند نیک جای نشین پدر شود
تحلی که برنداد شود باغبان کبابخون می خورد پدر چو پسر بی هنر شود
سازد دعای موی سفیدان خدا قبولدرهای فیض باز به وقت سحر شود
سوی محیط دوش دویدم ز تشنگیآبی نیافتم که لب کاسه تر شود
بیرون نمی کند ز قفس طوطی مراگر خون روزگار پر از نیشکر شود
اشکم ز دیده پای به رویم نهاده استاین طفل رفته رفته خدا بی خبر شود
عکس رخ تو زنده کند جان مرده راترسم که روح آئینه ها را خبر شود
خط هم دمید و فتنه آن چشم کم نشدظالم چو پیر گشت ستمگاره تر شود
بر باغبان امید ثمر نیست از نهالنخلی که سالخورده بود بارور شود
ای سیدا چه سود از این کیمیاگریطالع اگر مدد بکند خاک زر شود