گنج

شمارهٔ ۲۴۲

۷ بیت
رخت هستی دل سوی آن جامه‌گلگون می‌کشدبخت یاری می‌نماید یا مرا خون می‌کشد
بنگر از خورشید عالم‌تاب عاشق‌پروریچشم واناکرده شبنم را به گردون می‌کشد
حسن را گر سد ره نبود نگهبان حیاناقه هر شب محمل لیلی به مجنون می‌کشد
از خیال باده فارغ نیست یک دم میْ‌پرستفکر ما را سوی آن لب‌های میگون می‌کشد
هر پریشانی که با کس رو نماید از خود استگوشمالی‌ها ز دست خویش قانون می‌کشد
عاشق مفلس ندارد قدر پیش گل‌رخاناز چمن خود را نسیم صبح بیرون می‌کشد
عشق هرجا کاسه در گردش درآرد سیدااز دل خم جای می عقل فلاطون می‌کشد