گنج

شمارهٔ ۲۴۱

۱۰ بیت
دل چو از پای فتد دست دعا می گرددراهرو پیر شود راهنما می گردد
راستی را نبود هیچ زوالی به جهانسرو اگر خشک شود باز عصا می گردد
آشنایی به جوانان نتوان کرد به زورتیر ز آغوش کمان زود جدا می گردد
فتنه چون گرد به دنبال مهیا داردکاروانی که به آواز درا می گردد
عندلیب تو مگر عزم گلستان داردبوی گل هر طرف آغوش گشا می گردد
رحم بر بلبل خود زود کن ای تازه بهارروزگاریست که بی برگ و نوا می گردد
جام در ویزه ز خورشید گرفتست به کفآسمان در طلب روزیی ما می گردد
در تمنای تو ای خضر بیابان طلبسر جدا پای جدا دست جدا می گردد
خبر از یار سفر کرده یی ما هیچ نگفتآفتاب این همه بیهوده چرا می گردد
سیدا کعبه دل روضه مأیوسی نیستحاجت خلق از این خانه روا می گردد