گنج

شمارهٔ ۲۴۰

۷ بیت
به گلشن گل اگر از رنگ و بوی خود سخن سازدنسیم صبحدم سیلی زنان دور از چمن سازد
نظر چون بر سراغش می رود دیگر نمی آیدتماشای سر کویش نگه را بی وطن سازد
شود هرگه دچار آن ساده رو خاموش می گردمکی این آئینه طوطی را به خود یار سخن سازد
نشد بر دامنش پیوند یک ره آستین منمرا کوتاه دستی چاک ها در پیرهن سازد
گدای بی ادب روی از ملامت برنمی تابدطمع در سینه چون زور آورد روئینه تن سازد
به سودای وصالش دل به زلف او مقید شدبرای سیم و زر مفلس به هندوستان وطن سازد
دلم از حال خود ای سیدا با کس نمی گویدزبان خویش را کی غنچه بیرون از دهن سازد