شمارهٔ ۲۳۹
ز دل پروانه آهم به لب مأیوس می آیدمرا بوی چراغ کشته زین فانوس می آید
زده سیلی به روی نامه من دست اقبالشکه قاصد با لب خشک و کف افسوس می آید
نسازد برق همچون شمع مجلس گرم صحبت راکجا از مرغ دشتی جلوه طاووس می آید
تبسم بر لب آید وقت رحلت غنچه خسپان رابه گوش از خنده های گل صدای کوس می آید
به گرد خاطر گنجینه داران غم نمی گردداز این ویرانه ها این جغد را ناموس می آید
اگر چون سرو نام خود علم سازی به آزادیسرافرازی ز هر سو از پی پابوس می آید
نباشد سیدا ربطی به هم زنار بندان رالب پرشکوه از بتخانه ها ناقوس می آید