شمارهٔ ۲۳۸
می شود هنگام پیری موی چون عنبر سفیداین بیابان می شود زین برف سرتاسر سفید
بس که شب تا روز می سوزم به یاد قد دوستاستخوان گشت همچون شمع در پیکر سفید
کرده خورشید فلک از کهکشان بر کف عصامی رود در کوی او همچون گدای سر سفید
عمرها بر آستانش سر نهادم سیداخانه ام یک ره نشد از روی آن دلبر سفید