شمارهٔ ۲۳۷
در محبت طفل اشکم گوهر دل می شودچون مربی شد پدر فرزند قابل می شود
می پرد قمری ز شادی قد قد از بالای سروقامت او گر به سوی باغ مایل می شود
شمع بعد از کشتن پروانه قصد خود کندخون ناحق شعله دامان قاتل می شود
قامت معشوق نوخط زود می آید به برمیوه از نخلی که سالش گشت حاصل می شود
آب می سازد تماشای رخش آئینه رامرد می دانم که با آن رو مقابل می شود
حرص دامنگیر دنیا دار گردد روز مرگسعی رهرو سست در نزدیک منزل می شود
شکوه اغیار گر خصمی کند با من رواستسگ برای لقمه دامنگیر سایل می شود
تا توانی خویش را از سفله طبعان دور دارآب چون با خاک همراهی کند گل می شود
سیدا از دیده اشکم رخت در دامن کشیدکاروان هر جا گرفت آرام منزل می شود