شمارهٔ ۲۳۶
شعله خوبانی که هر یک آفت پروانهاندپیش شمع روی او چون شمع ماتمخانهاند
عشقبازان مو به مو دانند حال تیرهامسینهچاکان روشناس زلف همچون شانهاند
دست اگر یابند به چشمان یکدگر را میخورنداهل عالم صورت دیوار را همخانهاند
غافلان را میبرد از جای اندک وسوسهسر به بالین ماندگان محتاج یک افسانهاند
بیخودند از یاد محشر سیدا فرزانگانعاقلان در فکر کار خویشتن دیوانهاند