شمارهٔ ۲۳۵
زلف با خال لبش تلقین ایمان میکندتا مسلمان نامسلمان را مسلمان میکند
نفس سرکش ملک تن را میدهد آخر به بادحاکم ظالم دیار خویش ویران میکند
راز خود در سینه چندان رو نمیسازد نهانهر چه دارد در دل خود گل نمایان میکند
عشق داغ خون چو لاله روزیی عاشق نوشتصاحب احسان هر چه دارد صرف مهمان میکند
تنگدل بودن نشان عیش روی آوردن استغنچه را آخر نسیم صبح خندان میکند
سیدا در فکر زلف او عجیب افتادهایاین پریشانی تو را آخر پریشان میکند