گنج

شمارهٔ ۲۳۰

۷ بیت
کوه را افغانم آتش در جگر می افگندبحر را اشکم به گرداب خطر می افگند
جود نیسان را چه باشد آبرو پیش صدفدر عوض هر قطره یی او را گهر می افگند
دلربایان می کنند از یکدگر کسب هنرگل ز طفلی غنچه را در فکر زر می افگند
گوشه میخانه را زاهد به چشم کم مبینهر که آنجا پا نهد او را بسر می افگند
از بد و نیک امتیازی نیست خورشید مراپرتو خود را به هر دیوار و در می افگند
چشم ما خو کرده چون یعقوب بر رخسار دوستکور گردد هر که ما را از نظر می افگند
سیدا گر از لبش گویم حدیثی در چمنغنچه از گل پیش روی خود سپر می افگند