شمارهٔ ۲۲۹
چشم او خون دل عاشق دمادم می خوردپاسبان کعبه آب از چاه زمزم می خورد
زلف آن بالا بلند از جوش دلها شد دو تاشاخ چون بسیار بار آور شود خم می خورد
از رفیقان جهان یاری طمع کردن خطاستدر چنین وقتی که آدم خون آدم می خورد
غنچه را سودای زر سر در گریبان کرده استهر که دارد فکر دنیا روز و شب غم می خورد
غیر را همصحبت معشوق دیدن مشکل استباغبان گر دست یابد خون شبنم می خورد
تا قیامت نیست عیسی را جدایی ز آفتابصحبت دیرآشنایان دیر بر هم می خورد
ای طبیب از داغ ما دست نوازش دور کنزخم ما ناصور طبعان خون مرهم می خورد
سیدا از بهر دنیا سعی ها دارند خلقمرد زیرک باده پر زور را کم می خورد