گنج

شمارهٔ ۲۲۳

۱۰ بیت
تکلم از دهانش گر ز تنگی دیر می ریزدتبسم از لب شیرین او چون شیر می ریزد
به صورتخانه دل شوخ نقاشی که من دارمز کلک خویش جان در قالب تصویر می ریزد
دل فولاد را از چرب و نرمی موم می سازمبه مغز استخوان من دم شمشیر می ریزد
نگردد وا گره از رشته تسبیح زاهد راپی این عقده ها دندان آن بی پیر می ریزد
دهد گردون به صد اندیشه کام تنگدستان رااز آن شبنم به کام غنچه گل دیر می ریزد
چو مجنون بس که بر ویرانی منزل سری دارمبه دوش من غبار از خانه زنجیر می ریزد
روند اهل طمع دنبال قاتل بر سر و گردناگر دارند جوهر از دم شمشیر می ریزد
ز خون رنگین دهان محتسب را دیدم و گفتممی از پیمانه من آخر این بی پیر می ریزد
اگر یأجوج دوران بشکند سد سکندر راتغافل بر در ارباب همت قیر می ریزد
نمی باشد دلم را سیدا ذوقی به آبادیمرا بر سر غبار کلفت از تعمیر می ریزد