گنج

شمارهٔ ۲۲۲

۹ بیت
ز جا چون سرو اگر از غیرت شمشاد برخیزدبه تعظیمش ز من چون گردباد آزاد برخیزد
لب دامان او گر یک نفس از دست بگذارمچو نی از بند هر انگشت من فریاد برخیزد
به ناخن از غم او گر خراشم سینه خود راز کوه بیستون آوازه فرهاد برخیزد
به قتل عاشقان مژگان او روزی که بنشیندفغان الامان از خنجر جلاد برخیزد
ز بیم سوختن با تیره بختان نیست بی تابیسپند از جای هر دم بهر استمداد برخیزد
اگر اهل کرم از خانه بگذارند پا بیرونز هر نقش قدم دستی پی ایجاد برخیزد
بود پیوسته دامی پهن زیر سفره زاهدمبادا بانگ جود از خانه صیاد برخیزد
در این ایام اگر در خانه یی بینند مهمانیچو عید از شهر آواز مبارکباد برخیزد
دهند اهل ستم ای سیدا با یکدگر یاریکمان افتد ز پا تیر از پی امداد برخیزد