شمارهٔ ۲۲۴
ساقی مجلس ما آن بت بی باک نشدتا به خون روی نشستیم دلش پاک نشد
خط برآورد و به گرد دل عشاق نگشتطفل ما پیر شد و صاحب ادراک نشد
گوش بر گفته من آن لب خاموش نکردتا زبان در دهنم چون سر مسواک نشد
روزیی سفله زر و سیم نگردد هرگزرزق گرداب به غیر از خس و خاشاک نشد
حاجت خویش مبر پیش بلند اقبالانگره هیچ کسی باز ز افلاک نشد
دل مگو آنکه چو گل سینه خود پاره نکردبشکن آن دست که زو پیرهنی چاک نشد
می شود نام هنرمند پس از مرگ علمدانه سر سبز نشد تا به ته خاک نشد
در چنین فصل که می گل کند از نشتر خارپنجه ام سلسله جنبان رگ تاک نشد
سیدا این غزل صایب شیرین سخن استصاف با ما دل آن شعله بی باک نشد