گنج

شمارهٔ ۲۲۰

۸ بیت
من دیوانه را ارواح مجنون چون به یاد آیدغبارآلود از دامان صحرا گردباد آید
نگردد سد راه مغفرت بر آدمی عصیانترحم خواجه را بر بندگان خانه زاد آید
به بزم اهل دنیا نیست کاری حق شناسان رابه مکتب خانه این قوم طفل بی سواد آید
نگاهم تازه رو برگردد از چاک گریبانشتماشایم به کف گلدسته از باغ مراد آید
نمی سازند ارباب کرم محروم سایل راگدا دور است از درگاه سلطان بی مراد آید
در آغاز جوانی توبه اقبال دگر داردنسیم فیض در بستان به وقت بامداد آید
بامداد خط از بند قبایش صد گره وا شدیقین کردم که آخر بستگی ها را کشاد آید
اسیر زلف او ای سیدا عمر ابد بایداگر آید اجل او را برای خیر باد آید