گنج

شمارهٔ ۲۱۹

۱۰ بیت
از رخت میخانه امشب آنقدر مسرور بودجام می موسی و خم باده کوه طور بود
هر سر مو بر تنم می کرد کار نیشترگوشه آسایش من خانه زنبور بود
باده نوش من کجا بودی که امشب تا سحرکام من تلخ و دماغم خشک و بختم شور بود
ای خوش آن شبها که در بزم تو تا هنگام صبحبر سر من آفتاب و در کنارم حور بود
قطره یی ناخورده می خوردم ز گردون گوشمالکاسه می بر کف من کاسه طنبور بود
بی رخت پروانه امشب تا سحر خون می گریستشمع در فانوس همچون مرده یی در گور بود
دوش با شیرین لبان در پرده می گفتم سخنپرده زنبوریی من پرده انگور بود
عاشق صاحب نظر از جا برد معشوق رابود فارغ بال یوسف تا زلیخا کور بود
چار ابروی کمانش را به طاق آویختهبازوی اقبال حسنش پیش از این پر زور بود
سیدا امروز گردیدست چون کنعان خرابخانه چشمم که چون مصر از رخش معمور بود