گنج

شمارهٔ ۲۱۸

۱۴ بیت
پیغام چشم من به عزیزان که می برداین نامه را به مصر ز کنعان که می برد
بی بال و پر به کنج قفس اوفتاده اماین عندلیب را به گلستان که می برد
دارالشفاست صحبت یاران هوشمنددرد مرا به پیش طبیبان که می برد
ای گردباد ما و تو از یک خرابه ایمبر گو تو را به سوی بیابان که می برد
یاد لب تو از دل من گم نمی شوداین لعل را به کوه بدخشان که می برد
همراه بوالهوس مشو ای جنگ جو سوارتا مرد را گرفته به میدان که می برد
آب حیات را به سکندر نداد خضرکام دل از خط لبت ای جان که می برد
دارم هوای کعبه به پای پرآبلهاین مژده را به خار مغیلان که می برد
برهم زدم چو زلف به کف آنچه داشتمبا دوستان حدیث پریشان که می برد
پیش بخیل بید بود و نخل میوه دارچوب عصا ز پنجه دوران که می برد
در شیشه خانه آئینه را نیست اعتبارگل را ز گلفروش به بستان که می برد
جز خوان آسمان که بود قرص او تمامنان درست پهلوی مهمان که می برد
آتش زند به خصم سخنهای گرم مناین شعله را به جان نیستان که می برد
نیکوست وصل طوطی آئینه سیداما را به بزم میر سخندان که می برد