گنج

شمارهٔ ۲۱۷

۱۰ بیت
قبای لاله گون در بر چو آن سرو روان آیدنفس از سینه ام بیرون چو شاخ ارغوان آید
اگر در گردش آرد آن پری رو شیشه می راز بهر دستبوسی بر لب پیمانه جان آید
به برگ گل اگر سازم رقم شرح جدایی رادر انگشتم قلم مانند بلبل در فغان آید
پر تیر ملامت کرده مکتوب مرا جانانز کویش قاصد من با قد همچون کمان آید
هوس گلها به دامن کرد از بزم وصال اوشکفته خاطر از خوان کریمان میهمان آید
به باغ دهر چون شبنم ندارم خواب آسایشبه گوشم هر زمان آواز پای باغبان آید
به آن گل غنچه نتوان ساخت اظهار پریشانیبه گوش نازک او حلقه سنبل گران آید
ز جای خویش قمری همچو سرو آزاد برخیزدپی تکلیف مرغان جغد اگر در بوستان آید
به استقبال تیرش سینه را واکرده برخیزمبرای کشتنم روزی که آن ابروکمان آید
ندیده سیدا باغ مرادم روی شبنم رااگر آید برای سیر چون آب روان آید