گنج

شمارهٔ ۲۱۶

۹ بیت
اگر در خانه آئینه آن روح روان آیدبه استقبال او در صورت دیوار جان آید
گلوی خود به آب تیغ او صیدی که تر سازدمبارک باد گویانش حیات جاودان آید
به گلشن گر کند آن سبز خط کاکل ربا سیریبه دامنگیریش چون سایه سنبل موکشان آید
دکان خود اگر از شهر بیرون برده بگشایمبه سودایش ز ملک مصر چندین کاروان آید
یکی را می کشد کلکم یکی را زنده می سازدنمی آید ز شمشیر آنچه از تیغ زبان آید
کند همچون هما پرواز مرغ روحم از شادیاگر تیر تو را پیکان به مغز استخوان آید
دل از صحبت ناراست طبعان روزگاری شدگریزان است چون تیری که بیرون از کمان آید
رباط دهر جای خواب آسایش نمی باشدبه گوشم هر دم آواز درای کاروان آید
به کلکم سیدا بیعت نمی سازند گمراهاناگر هر روز بر من جبرئیل از آسمان آید