گنج

شمارهٔ ۲۱۵

۲۱ بیت
درد و داغ غم ز جان عشقبازان برده اندمدتی شد نعمت از خوان کریمان برده اند
روزگاری شد ز صحرا برنمی خیزد غبارخاک مجنون را ز دامان بیابان برده اند
کوه را دل گشت سوراخ و به دریا نم نماندگوهر از آغوش بحر و لعل از کان برده اند
دفتر اشعار خود را به که اندازم در آببس که امروز امتیاز از نکته فهمان برده اند
می برد باد خزان گل را ز پیش باغبانپرده بیداری از چشم نگهبان برده اند
خار ظالم بی ابا از پیش آتش بگذردتندی و گردنکشی از شعله خوبان برده اند
حلقه شد پشت کمان و تیر شد پر ریختهقوت از پیران و کوشش از جوانان برده اند
بعد ازین اهل طمع را منع کردن مشکل استکاین گروه اول عصا از دست دربان برده اند
بیشتر اهل سخن ناکام رفتند از جهانطوطیان را خشک لب از شکرستان برده اند
بر لب جان پرور خوبان نمی بینم نمکروزگاری شد اثر از آب حیوان برده اند
عندلیبان در گلستان بانگ رحلت می زنندغنچه ها امروز دستی در گریبان برده اند
در چمن شب تا سحر آنها که عشرت کرده اندوقت رفتن همچو شبنم چشم گریان برده اند
بر زمین افتاده اند و خاک بر سر می کننددردمندانی که گوی از دست چوگان برده اند
حلقه تسبیح خود را زاهدان گم کرده اندرشته جمعیت از زنار بندان برده اند
ای خوش آن قومی که در بر روی حاکم بسته انداز سر بازار نعمت های الوان برده اند
رهروان را پای در گل مانده است از آبلهدستگیری کردن از خار مغیلان برده اند
در چمن قمری همی گوید به آواز بلندراستی از طینت سرو خرامان برده اند
تا خلایق در پی نفس و هوا افتاده انداختیار از دست فرزندان شیطان برده اند
با لب نانی که مسکینان قناعت کرده اندروزیی خود را درست از خوان دوران برده اند
طرفه صاحبدولتان آورده دوران روی کارسفره وا ناکرده کفش از پای مهمان برده اند
سیدا آنها که خرمن ها به غارت داده انددر قفای خویش آه خوشه چینان برده اند