شمارهٔ ۲۲
بیلبت شد سنگباران بر لب پیمانههامیپرستان خاک میلیسند در میخانهها
هرکه ما را سوخت شمعی بر مزار خویشتنآید این آواز از خاکستر پروانهها
از معلم کودکان گیرند تعلیم جنونکردهای دیوانه طفلان را به مکتبخانهها
از چمن مرغان به اقبال که بیرون رفتهاندپر برآوردند در دنبال ایشان خانهها
تا خط و خال تو در گرد کسادی غوطه زدبر زمین چون مور گردیدند پنهان دانهها
گوشهگیران از حوادثهای دوران ایمنندجغد را باشد حصار عافیت ویرانهها
پای خود دانسته نه در بزم ما ای محتسبگردش گرداب باشد گردش پیمانهها
میشوند آیینهها روشن ز صیقل سیداسنگ طفلان سرمه چشم است با دیوانهها