شمارهٔ ۲۱
اگر قامت برافرازی زمین را جان شود پیدابه هر جا لب گشاید چشمه حیوان شود پیدا
به دل از داغ تیرش بوستان تازه یی دارمکه از نخل گل او غنچه پیکان شود پیدا
بر اطراف جهان عمریست چون خورشید می گردمبه امیدی که درد عشق را درمان شود پیدا
بود چون آب مشرب بر دهان آسیا روزیلبی تا وا شود از خوان دوران نان شود پیدا
غبارم را دهد بر باد رشک گردباد آخرکه می گفت از بیابان چون تو سرگردان شود پیدا
مشو با لشکر خود این همه مغرور ای زاهدمبادا نیزه داری زان صف مژگان شود پیدا
به زیر بال بلبل غنچه گردد از حیا پنهانز هر جانب که آن شوخ گل خندان شود پیدا
به زور سیم گردد نرم همچون مغز سختی هابه طفلی گر دهند این استخوان دندان شود پیدا
ز گشت باغ چون آن نازنین محمل نشین گرددز گلهای چمن همچون جرس افغان شود پیدا
نگه دارد خدا از دانه صیاد مرغان رامباد از خانه صاحب طمع احسان شود پیدا
اگر پرسند در روز قیامت کشتگانت راعجب دارم تو را از جوش خون دامی شود پیدا
تو در خوبی شوی مشهور تا من بینوا گردممرا افلاسی رو آرد تو را دامان شود پیدا
گل رخسار شبنم سوز اگر در باغ بنمایدز هر شاخی چو نرگس دیده حیران شود پیدا
برای خانه حق می کنی ای سیدا سستیچه خواهی کرد اگر صحرای بی پایان شود پیدا