شمارهٔ ۲۱۰
شیرینی لب تو به شکر نداده انداین چاشنی به چشمه کوثر نداده اند
دارند بر خرام قدت چشم قمریاناین جلوه را به سرو و صنوبر نداده اند
بر وعده وصال خود ای گل وفا نمایما را حیات تا دم محشر نداده اند
ابروی تو به بی سر و پایان نصیب نیستاین متکا به هیچ قلندر نداده اند
غافل دمی ز شبنم و گل نیست آفتابیک ذره مهر با تو ستمگر نداده اند
رفتی و باز چشم به راهت نهاده امدولت به کس اگر چه مکرر نداده اند
این شمع ها که از رخ هم درگرفته اندپروانه مراد مرا پر نداده اند
در بزم گلرخان چمن چون کنیم جایما را چو غنچه کیسه پر زر نداده اند
تنها کنند عشرت ایام اهل جاهاز خم گرفته اند و به ساغر نداده اند
دارند در گره زر خود غنچه های گلحاصل که دست وا به توانگر نداده اند
آنها که کرده اند به دل قطع راه راپیغام خویش را به کبوتر نداده اند
شاهان به گرد ملک قناعت نگشته اندآب حیات را به سکندر نداده اند
سوزد و گداز و ناله در آغاز عاشقیستجای سپند را به سمندر نداده اند
ته چوبکاریان به مقامی نمی رسندمعراج دل به واعظ منبر نداده اند
جز فکر شعر بیشه ما نیست سیداما را به دهر منصب دیگر نداده اند