گنج

شمارهٔ ۲۰۹

۱۳ بیت
رنگینی رخ تو به رعنا نداده اندداغ مرا به لاله صحرا نداده اند
شبنم ز باغ کام دل خود گرفت و رفتما را چه شد که راه تماشا نداده اند
خون خورده تیغ تا شده پهلونشین تودر یتیم مفت به دریا نداده اند
چشمت به یک کرشمه جهان را خراب کرداین شیوه را به نرگس شهلا نداده اند
آن یوسفی که قافله هایند بنده اشاو را عزیز من به زلیخا نداده اند
مردم چه شد که از نظر پاک غافلنداین سرمه را به دیده خود جا نداده اند
عمریست کرده است قناعت به بی بریبا سرو مفت قامت رعنا نداده اند
بر توتیای من نظری کس نمی کنددر روزگار دیده بینا نداده اند
چون غنچه بسته ایم زبان خود از سئوالآزاده ایم و خواهش دنیا نداده اند
آگاه نیست از دل پر خون من کسیپیمانه مرا دهن وا نداده اند
این منعمان که سفره خود پهن کرده اندامروز توشه یی بر فردا نداده اند
هر کس به خوان اهل کرم رفت دست خشکبر آستان خانه خود جا نداده اند
گردند خلق در پی روزی چو آسیاای سیدا ز سنگ مرا پا نداده اند