گنج

شمارهٔ ۲۰۵

۹ بیت
ز دنیا هر که شد لبریز عمرش بی بقا گرددچو کشتی پر شود از آب گرداب فنا گردد
نوید وصل فارغ می کند از ناله عاشق راجرس را چون گره از دل گشاید بی صدا گردد
نباشد خواب آسایش به گلشن چشم شبنم رانه بیند روح راحت هر که از منزل جدا گردد
به بستان از شجرها تاک دارد سرفرازی هابلند اقبالی دوران نصیب دست وا گردد
به کوه از کهکشان هر روز این آواز می آیدز دوران لعل بیند زدروی کهربا گردد
اگر چین جبین از روی خود چون غنچه برگیریز عکس چهره ات آئینه باغ دلگشا گردد
به تقوی دست ده از نفس ظالم تا شوی ایمنز سگ آزارها بیند گدا چون بی عصا گردد
نخواهم ریخت از کف دانه زنجیر سودا راز سنگ کودکان گر بر سر من آسیا گردد
به شبنم سیدا هر صبحدم خورشید می گویدزمین و آسمان فرش ره بیدست و پا گردد