شمارهٔ ۱۹۶
سبزه خط آب از رخسار جانان می خوردرزق خود این مور از خوان سلیمان می خورد
سرفرازان جهان را عیشها در پرده استشمع از پروانه هر شب مرغ بریان می خورد
تنگدستان را بود حنظل کدوی پر ز شهدغنچه خون خویش با لبهای خندان می خورد
می شود پامال گرد راه تجار حریصگردباد آخر سر خود در بیابان می خورد
بیشتر مردان شوند بر دست نامردان هلاکشیر اکثر زخمکاری از نیستان می خورد
روح تن پرور ز جای خود نخیزد روز حشرپای خواب آلوده را لبهای دامان می خورد
هر که لب از چشمه خضر و مسیحی تر نکردبی تکلف تا قیامت آب حیوان می خورد
مقصد زاهد به جیب خود فرو رفتن فناستاین سر بی مغز را چاک گریبان می خورد
هر که انگشت تعرض بر لب سایل نهادپشت دست خویش آخر خود به دندان می خورد
بیشتر باشند به دستان به می خوردن حریصچشم او خونم به ده انگشت مژگان می خورد
سفره آزادگان پهن است دایم همچو صبحنان خود صاحب کرم همراه مهمان می خورد
محنت از دوران به هر کس می رسد در خورد عیشفکر نان دارد گدا سلطان غم جان می خورد
رو نمی آرد به خوان هیچ کس صاحب هنرباغبان رزق خود از پشت گلستان می خورد
خرج مهمانخانه هر کس بر کف حاجب گذاشتچوبها روز حساب از دست دربان می خورد
خانه اهل کرم امسال از نعمت تهیستهر که آنجا می شود مهمان پشیمان می خورد
چون مه کنعان عزیز مصر گردد سیداهر که بر رخسار خود سیلی ز اخوان می خورد