گنج

شمارهٔ ۱۸۴

۸ بیت
چو تیغ در کمر آن رشک آفتاب کنددلم چو ذره تپد خونم اضطراب کند
رخ تو آئینه را دیده پر آب کندقدت به جلوه زمین را در اضطراب کند
چرا به کشتن عشاق سعی می سازیندیده ایم کسی ملک خود خراب کند
ستمگر تو که چشمت دل من از مستیهلاک سازد و آویزد و کباب کند
بهشت را طلبش در نظر نمی آردکسی که با تو شبی سیر ماهتاب کند
شکست در صف دلهای سرکشان افتدگهی که غمزه تو پای در رکاب کند
به لوح سینه خود نقش بستم ابرویتکسی که بیت نکو یافت انتخاب کند
حرارتی به خود ای سیدا نمی بینممروتی مگر امروز آفتاب کند