گنج

شمارهٔ ۱۸۵

۶ بیت
در گلستان سایه تازان قامت رعنا فتادسرو را چون بید مجنون لرزه بر اعضا فتاد
خیرگاه حاتم طایی که بر پا کرده بودحیف در ایام این بی دولتان از پا فتاد
ساغر خود چون حباب از تشنگی بردم به بحرآن هم از دستم جدا گردید و بر دریا فتاد
شد دهانم خشک تا آمد مرا آبی به چشمتا لب نانی به دست افتاد دندان ها فتاد
بزم آخر گشت و از میخانه آثاری نماندکار ساقی این زمان بر ساغر و مینا فتاد
سیدا بیرون نیاید گردباد از پیچ و تابمی کند سرگشته دوران هر که در صحرا فتاد