شمارهٔ ۱۸۳
مبادا کار من با چشمت ای مژگان خدنگ افتدگرفتار تو هر کس گشت در قید فرنگ افتد
ز من کرداست سنگ سرمه رو گردان نگاهت راالهی خاک گردد سرمه و آتش به سنگ افتد
رفیق از کف مده خواهی که در منزل بری خود راشود سنگ سر ره چون عصا از دست لنگ افتد
لبالب می شود از شیر ماهی دام تن پروربه کام ناتوانان اره پشت نهنگ افتد
نباشد روزیی جز پاره دل غنچه گل راخورد خون هر که را همت وسیع و دست تنگ افتد
من آن مجنون بدبختم که از صحرا به شهر آیمشود اطفال هم دیوانه و قحطی به سنگ افتد
به دشمن سیدا بگذار تیغ پیشدستی راسر خود می خورد چون خار هر کس تیز چنگ افتد