شمارهٔ ۱۸۲
خون دل از دیده ام روزی که سر بیرون کندشهر را گرداب سازد دشت را جیحون کند
ریشه زلف پریشانی بود نخل وجودآدمی از ساده لوحی شکوه از گردون کند
می کشد رخت خود از گلشن در آغوش قفسز درون بیضه هر مرغی که سر بیرون کند
روی زرد خویش می مالد به هر در آفتابتا رخ خود از کدامین آستان گلگون کند
معنی برجسته یی چون سرو می باید بلندور نه هر کس می تواند مصرع موزون کند
خویش را بیرون کند از افلاک حکمت ها به بینباده چون از خم برآید کار افلاطون کند
غمزه شوخت نمی ترسد ز روز انتقامچند دلها آب گرداند جگرها خون کند
خوبرویان را به یکجا جمع کردن مشکل استبا چنین قوم پریشان کس چه سازد چون کند
می پرد مژگان ز چشم سیدا چون پر کاهتا نظر بازی به آن رخسار گندمگون کند