گنج

شمارهٔ ۱۸۱

۱۲ بیت
ساقی بده آن می که ز دل شور برآیدمستانه تبسم ز لب حور برآید
چندان ز پی دانه خالی تو دویدماکنون نفسم چون نفس مور برآید
آه از جگرم در هوس آن لب شیرینپر آبله چون خوشه انگور برآید
از بزم تو تا دور شدم در تب و تابمآتش ز کتاب من مهجور برآید
خط رخت از سینه برون کرد دلم رادر فصل بهاران ز زمین مور برآید
شیرین دهنان نسبت خود با تو رسانندصد خوشه ز یکدانه انگور برآید
دور از قد تو سرو شود پای شکستهبی روی تو نرگس ز چمن کور برآید
مویی شود و بر لب چینی نهد انگشتهر سبزه که بر تربت فغفور برآید
هر دانه که بر خاک فشانند کریمانپروازکنان در طلب مور برآید
نوشی که هوس می کنی از سفره ظالمنیشیست که از خانه زنبور برآید
در آرزوی شمع تو فانوس خیالماز روزنه خانه من نور برآید
این آن غزل صوفی دلجوست که فرمودوقتست که کام من مخمور برآید