گنج

شمارهٔ ۱۸۰

۶ بیت
خم تهی شد از می و دور قدح از پا فتادبزم آخر گشت و طاقی از سر مینا فتاد
بی ادب خود را به اندک فرصتی سازد هلاکبیستون از جا برفت و کوهکن از پا فتاد
مرغ دل را در کمند آورد و گرد دل نگشتآه از آن صیدی که بر صیاد بی پروا فتاد
قرضدار از شهر بگریزد ز دست قرضخواهلاله داغ از سینه من برد و در صحرا فتاد
رفت حاتم از جهان و جانشین از وی نماندخم به سر غلتید در دنبال او مینا فتاد
سیدا چون سر و سبزم در بهار و در خزانبر سرم تا سایه زان شاخ گل رعنا فتاد