گنج

شمارهٔ ۱۷۹

۱۹ بیت
غنچه ام آخر چو گل کام به عریانی بودلب گزیدن های من از بی گریبانی بود
چشم و گوشم قاصد جاسوس حیرانی بودهمچو گل اعضایم اسباب پریشانی بود
دل چو گردد ساده او را حل مشکل ها کنندپرده این قفل را مفتاح نادانی بود
نامه اعمال گردد در بر نیکان قباپرده پوش صبح محشر پاکدامانی بود
دل شکستن کفر را ترجیح با دین کرده استکعبه را بتخانه کردن خانه ویرانی بود
در نظرها خوش نما باشد کمان نقشدارجوهر شمشیر ابرو چین پیشانی بود
آن پری رو را به خاموشی مسخر ساختملب فرو بستن مرا مهر سلیمانی بود
دانه را صیاد ریزد پیش مرغان بر زمینکار زاهد در نظرها سبحه گردانی بود
غنچه دل واز انگشت ندامت می شودناخن این عقده در دشت پشیمانی بود
خانه بر دوشی لباس عافیت باشد مراپاسبان سفره درویش بی نانی بود
اسم اعظم خوان شود ایمن ز آفتاب پریچون دچار او شوم کارم دعاخوانی بود
فصل گل باز است دست باغبان گلفروشخوان هر کس پهن در ایام ارزانی بود
می شود آخر سر بی مغز پامال هوااین صدا در گوش من از طبل سلطانی بود
تا نسازم سینه را صد چاک خندان کی شومهمچو گل دل جمعی من در پریشانی بود
خواب آسایش نبیند دیده دنیاپرستباغبان را روز تا شب کار دربانی بود
بست طاق خانه آئینه را ابروی اواین کمان پیوسته در بازوی حیرانی بود
می توان در پشت بام خود علمها ساختنگر فش و مسواک اسباب مسلمانی بود
آن پسر هنگام خط از خانه می آید برونیوسف من تا به روز حشر زندانی بود
رزق طوطی سیدا باشد مهیا از شکرروزیی دلخواه در خوان سخندانی بود