شمارهٔ ۱۷۴
شبی که بر سرم آن سبزپوش می آیدصدای مقدم خضرم به گوش می آید
به یاد زلف و رخش گلشن از گل و سنبلقبا دریده سلاسل به دوش می آید
ندا کنند به مسجد مؤذنان هر صبححذر کنید که آن باده نوش می آید
که رفته است به گلشن که عندلیب امروزخموش می رود و در خروش می آید
فغان ماتمیان بزرگان غافل راصدای ناله کبکی به گوش می آید
تو باده می خوری و من کباب می گردمتو می کشی و مرا خون به جوش می آید
به روز مرگ دل از خواب می شود بیدارکسی که می رود از خود به هوش می آید
چرا به خون نه نشینم چو سیدا امروزکه گل به داغ پی گلفروش می آید