شمارهٔ ۱۷۳
چو تیغ بر کمر آن باده نوش می آیدزمین ز خون شهیدان به جوش می آید
عنان آه که در دل نگه تواند داشتکله شکسته و کاکل به دوش می آید
بغل گشاده و پوشیده جامه گلرنگبه این لباس به تاراج هوش می آید
که بسته است ندانم زبان مرغان راکه عندلیب ز گلشن خموش می آید
به دور من شده ایام کاسه پر زهربه هر که می نگرم بانگ نوش می آید
به گلشنی که تو یکره گذشته یی تا حشرصدای قافله گلفروش می آید
چو سیدا لب اگر از فغان نه بربندمجهان ز ناله من در خروش می آید