شمارهٔ ۱۷۲
روزی که دام زلف تو در تاب می شودمژگان به چشم صید رگ خواب می شود
گر بگذری به وقت نماز از نماز گاهآغوش ها گشاده چو محراب می شود
هنگام خط شکسته شود دست و پای خالافتاده دزد در شب مهتاب می شود
از پنبه سنگ بر دهنش دم به دم زنندهر شیشه یی که صرف می ناب می شود
شیر و شکر به سفره دنیا پرست نیستهر جا خسیست روزیی گرداب می شود
خود را اگر به سایه ابرو کشد چو سروشمشیر خوب تیغ سیه تاب می شود
از مرگ چاک ها به گریبان آدمیستبر جان خاک رخنه ز سیلاب می شود
خون جوش می زند ز لب خشک ساحلمهر تشنه یی که در طلب آب می شود
این بی قراریی که تو را هست سیداآخر دل تو چشمه سیماب می شود