شمارهٔ ۱۷۱
از غمت در سینه دل صد نامه انشا میکندطفل را این شیر در گهواره گویا میکند
شمع را گردنکشیها کرد خاکسترنشینپست میگردد سر خود هر که بالا میکند
شیر میگردد برون از کوه بهر کوهکنرزق خود صاحب هنر از سنگ پیدا میکند
محنت ایام را با گوشهگیران کار نیستعشرت روی زمین پیوسته عنقا میکند
سایهٔ دیوار خود را هر که اینجا وقف کردبر سر خود خانهای در حشر پیدا میکند
خودنمایی کردن از اهل طمع زیبنده نیستپیش خم گردنکشی بیهوده مینا میکند
میکند پرواز آغوشم چو قمری از نشاطهر کجا آن سرو سیمینتن میان وا میکند
سیدا منصور آخر شد فنا در بحر عشقسیل چون پرزور گردد رو به دریا میکند