گنج

شمارهٔ ۱۶۸

۷ بیت
بیا و باده کش ای محتسب به پای قدحکه موج باده نباشد کم از دعای قدح
بهار آمد و مرغان در آشیانه خودگشانده اند پر و بال در هوای قدح
به چشمه سار خضر پنجه اش زند سیلیکسی که ساخت کف دست آشنای قدح
مرا به داغ خود ای لاله دستگیری کنکه هست نشاء سرشار من ز لای قدح
شکست شیشه ما را مکن تو ای زاهدگرفته ایم سر خود به کف به جای قدح
چمن به مجلس خود شمع می تواند ریختز گریه های صبوحی و خنده های قدح
ز روی لاله رخان سیدا خورد چشم آبرخ شکفته بود باغ دلگشای قدح