شمارهٔ ۱۶۷
چشم تو را طبیب کجا می کند علاجاین چشم را به دیدن کس نیست احتیاج
تنگ آمدم ز دست دل بی قرار خودچون غنچه خون خورد پدر از طفل بدمزاج
آزاده از حکومت ایام فارغ استاز سرو هیچ کس نگرفتست خرج و باج
ای شاه حسن صبر و تحمل ز من مخواهاز کشور خراب بخسته کسی خراج
از بی ترددی سخنم ناشنیده مانداین جنس را کشادن دکان دهد رواج
بر دوش سیدا مفگن سایه ای همادیوانه را کجاست تمنای تخت و تاج