شمارهٔ ۱۶۴
در گلشنی که مقدم آن گل رسیده استاز روی باغ رنگ چو شبنم پریده است
نقاش دست و بازوی خود بوسه می زندگویا کمان ابروی او را کشیده است
ننهاده پا به خانه آئینه از حجاباین ساده روی صورت خود را ندیده است
گل را گرفته بر در باغ ایستاده استباد بهار آمدنش را شنیده است
هر کس نهاده پا به در اهل روزگاربسیار همچو آبله در خون تپیده است
در باغ آرزو که نهالی نشانده ییعمرت گذشت میوه او نارسیده است
می آمد از چمن مگر آن شوخ سیدامانند غنچه مرغ دلم آرمیده است