شمارهٔ ۱۶۱
آمد خزان و عیش و طرب از زمانه رفتگل کوچ کرد و مرغ چمن ز آشیانه رفت
در زیر آسمان نتوان کرد پاستونباید وداع کرده از این شامیانه رفت
ای مرغ روح در قفس تنگ و تاریکیپرواز کرده باید از این آشیانه رفت
در بزم اهل جود صدایی نشد بلندآواز دورباش ز درهای خانه رفت
بردند سوی باغ ز ویرانه جغد راامروز امتیاز ز اهل زمانه رفت
روزی نصیب کس به نشستن نمی شودباید چو آسیا ز پی آب و دانه رفت
پایان نشین چو گرد به بالا رجوع کردبر پیشگاه خانه در از آستانه رفت
دستی که وا کند گره از کار کس کجاستناخن وداع کرده ز انگشت خانه رفت
ور بزم روزگار امید چراغ نیستاز برق روشنی و ز آتش زبانه رفت
ای پیر آفتاب جوانی غروب کردنزدیک گشت شام و بباید به خانه رفت
ساقی و شیشه و قدح و مطرب و سرودجمع آمدند و نشاء پرید از میانه رفت
گردید دیده خشک و ز دندان اثر نمانداز آسیای ما هوس آب و دانه رفت
بر روی هیچ کس ز طمع آبرو نمانداین گوهر یگانه ز دست زمانه رفت
ای سیدا ز ناله خود یافتم اثراین تیر پرشکسته به سوی نشانه رفت