شمارهٔ ۱۶
نرم شد از خواب غفلت بستر سنگین ماباشد از مغز سر ما پنبه بالین ما
کرده ایم از خانه بردوشی اقامت را وداعگردباد دامن صحرا بود تمکین ما
آستین عمریست از سیر چمن افشانده ایمنیست کم از غنچه گل دامن پرچین ما
خصم را بر خاک عاجز نالی ما می کشدسرخ رو آید به میدان خنجر چوبین ما
سیر چشمی های ما از دانه های اشک ماستآسمان را داغ دارد خوشه پروین ما
نفس سرکش عاقبت انداخت ما را در بلاکرد آخر کار خود را دشمن شیرین ما
بر سر منبر بود آواز ناصح را اثرنیست همچون واعظان ته چوبکاری دین ما
در پس آئینه دل سیدا تا خفته ایمچشم پوشیدست از ما دشمن خودبین ما