گنج

شمارهٔ ۱۵

۸ بیت
ز غنچه دل ما بی خبر بود گل مادرون بیضه خزان شد بهار بلبل ما
صدا بلند نکردیم از تهیدستیز سنگ سرمه بود ساغر توکل ما
به گلشنی که درو بلبل خوش الحان نیستشکفتگی نکند غنچه تغافل ما
به زور آه تو را ما نگاه داشته ایمبه سرو قد تو پیچیده است سنبل ما
قد خمیده ما را اجل کمین کردهنشسته سیل حوادث به سایه پل ما
ز شانه کرده جدا دست ما و می گویدسزای آن که رساند زیان به کاکل ما
ز غنچه های چمن می کشیم رو زردیبود چو برگ خزان دیده دست بی پل ما
نشسته ایم در آتش چو سیدا همه عمرسپند سوخته از غیرت تحمل ما