گنج

شمارهٔ ۱۴۶

۷ بیت
دلبر سوداگر من عزم کابل کرد و رفتروزگارم را سیه چون زلف و کاکل کرد و رفت
چون نسیم صبح آمد بر سرم روز وداعمو به مویم را پریشان همچو سنبل کرد و رفت
از وصالش خانه من بود باغ دلگشاخیر یادش تنگ همچون غنچه گل کرد و رفت
در عنانش رفتم و گفتم که خونم را بریزبر کمر بربست شمشیر و تغافل کرد و رفت
قامت خم گشته ام را دید و رحمی هم نکردبر سر دریای آتش آمد و پل کرد و رفت
نامه سربسته ام را مهر از لب برگرفتکلک خاموش مرا منقار بلبل کرد و رفت
سیدا روز وداعش گشتم او را سد راهسر به پیش افگنده ایستاده تأمل کرد و رفت