گنج

شمارهٔ ۱۴۴

۸ بیت
رفتی و از رفتنت مرهم ز داغم رفته استرنگ و بو چون شبنم از گلهای باغم رفته است
غنچه ام چشم از تماشای چمن پوشیده امبی رخت سیر گلستان از دماغم رفته است
آن که می گویند او را در بیابان گرد بادروح مجنون است از بهر سراغم رفته است
بی عصاکش کی رود پروانه سوی خانه امتا تو رفتی روشنایی از چراغم رفته است
ساغر من چون دهان روزه داران است خشکآب آسایش ز لبهای ایاغم رفته است
جستجو را پا به دامان رضا پیچیده اممژده امیدواری از سراغم رفته است
سنبل زلف تو تا کردست سرگردان مراآرزوی روغن گل از دماغم رفته است
آن پری رو سیدا تا از چمن غایب شدستبوی گل دیوانه وار از کوچه باغم رفته است