شمارهٔ ۱۴۳
شمعم و پیوسته در رگهای جانم آتش استدر دهانم موج آب و بر زبانم آتش است
ظالمان از بی کسی ویرانه ام را سوختندجغدم از بی خان و مانی آشیانم آتش است
بلبلم اما مقام دلنشینم گلخن استسبزه ام خاکستر است و بوستانم آتش است
از سر کوی بتان رخت سفر تا بسته اممحمل من گرد باد و کاروانم آتش است
ای که با من می کنی سودا به خود اندیشه کندر بساطم دود آه و بر دکانم آتش است
صحبت من بی می و بی مطرب امشب در گرفتخانه روشن می کنم تا میهمانم آتش است
نیست دلسوزی به ملک سینه من غیر داغسیدا امروز یار مهربانم آتش است