شمارهٔ ۱۴۲
از نظر تا ابروی او رفت دینم رفته استسجده محراب از یاد جبینم رفته است
پنجه ام شد سوده تا دامانش آوردم به چنگدر سراغ دستم اکنون آستینم رفته است
بس که عالم گشته مالامال از ظلم و ستممرحمت از خاطر آن نازنینم رفته است
تیشه برق حوادث را نمی بینم اثرتند خوئی ها ز آه آتشینم رفته است
بس که نبود دانه یی در خرمن اهل کرمناخن کوشش ز دست خوشه چینم رفته است
گوشه گیران را طمع از بس که دارد بی قراراستقامت از دل خلوت نشینم رفته است
نکته فهمان تا زبان و گوش خود بر بسته اندخاصیت از خامه سحرآفرینم رفته است
تا به فکر نامه اعمال خود افتاده امخورد و خواب از خاطر اندوهگینم رفته است
هیچ کس را بس که از روز قیامت یاد نیستمی توانم گفت سستی در یقینم رفته است
یک سر موئیست در نازک خیالان امتیازقوت از اندیشه باریک بینم رفته است
سیدا در دل مرا امروز نقش قلب نیستروزگاری شد که این نام از نگینم رفته است