شمارهٔ ۱۳۴
در هیچ سینه یی گل داغی نمانده استدر بزم روزگار چراغی نمانده است
مانند غنچه سر به گریبان کشیده ایمما را به سیر باغ دماغی نمانده است
دستی که گل زند به سر بلبلی کجاستنخل شکوفه دار به باغی نمانده است
از جام اهل جود لبی تر نمی شودزین باده قطره یی به ایاغی نمانده است
مرغان آرزو همه پرواز کرده انددر صحن بوستان پر زاغی نمانده است
روشن کنند خلق چو پروانه خون خویشاز بس که روغنی به چراغی نمانده است
ای سیدا کرم ز جهان بس که گم شدستاز هیچ کس امید سراغی نمانده است