گنج

شمارهٔ ۱۳۳

۱۰ بیت
آمد بهار و شعله به سنگی نمانده استدر هیچ سینه یی دل تنگی نمانده است
از میکشان به گوش صدایی نمی رسدبزم رباب و ناله چنگی نمانده است
نام و نشان ز ناله پیر و جوان مجویتأثیر در کمان و خدنگی نمانده است
مینای خسرو است پر از باده وصالای بیستون به دست تو سنگی نمانده است
دایم چو آفتاب به خود تیغ می کشمما را به دیگری سر جنگی نمانده است
کشتی فگنده اند به دریا حبابهادر بحر روزگار نهنگی نمانده است
گلهای نوبهار و جوانی خزان شدنددر باغ و هر بویی و رنگی نمانده است
صحرا و شهر خانه روباه گشته استدر کوه و بیشه شیر و پلنگی نمانده است
بر پا شکستگان نظری کس نمی کنددر هیچ شهر کوری و لنگی نمانده است
ای سیدا ز اهل جهان در زمان ماناموس و نام رفته و ننگی نمانده است