شمارهٔ ۱۳۲
بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفتآرزوهایی که در دل داشتم فهمید و رفت
ساغر خود را تهی برد از کف دریا حبابعالم آبی که می گفتند او را دید و رفت
مادر دوران مرا روزی که بر گهواره بسترشته محنت به دست و پای من پیچید و رفت
می شود فردا ترازو بر سر او سایبانهر که اینجا کرده های خویش را سنجید و رفت
ای خوش آن مرغی که در بستان سرای روزگارسر برآرود از درون بیضه و بالید و رفت
گوشه گیران را خموشی می کند عالی گهراز لب دریا دهان خود صدف پوشید و رفت
هر که چون مینای بتی گردنکشی در پای داشتحاصل خود داد از ست و به سر غلطید و رفت
دل ز دست آرزوها خون شد و از دیده ریختعمرها بودیم با هم عاقبت رنجید و رفت
هر که در هنگام رحلت زین چمن برگی بزداز بیابان عدم در هر قدم گل چید و رفت
قصه دنیاپرستان جهان نشنیدنیستحرفی از دیوانهای دیوانهای پرسید و رفت
باغبانی دوش خون می داد چون گل خلق رابرگ ریزان خزان شد کف به کف مالید و رفت
سیدا آمد به کویت شب به چندین اضطرابتیغ بر کف داشتی از خوی تو ترسید و رفت